رادین رادین ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 5 روز سن داره

روزهای زندگی رادین کوچولو

دوشنبه 2 مرداد 1391 ( شیرین کاری رادین)

*شیرین کاری رادین*   جدیدا برات CD  های baby anishtain برات میذارم که وقتی ان هارو نگاه میکنی قیافهات خیلی دیدنی میشه عزیزم....خیلی ذوق میکنی...چون فقط تصاویر رنگی و نور و صدا برات پخش میکنه تو خیلی خوشت میاد و حسابی ذوق میکنی عزیزم....... تازه جدیدا هم آب دهنت خیلی راه میافته و باید برات پیشبند ببندم آقای تف تفی ....چون تا تو بغل یکی میری حسابی طرف و خیس میکنی...عاشقتم .....  
3 مهر 1391

سه شنبه 10 مرداد 1391 (3 ماهگی رادین)

** 3ماهگی رادینم** عشق مامانی...چه زود داری بزرگ میشی و چه زود داره روزها میگذره..امروز 3 ماهت تمام شدو وارد 4 ماهگی و مرحلهی جدیدی از زندگیت شدی عزیزم...خیلی برات خوشحالم عشقم.... امروز بردمت پیش دکتر تو اندازه هاتو گرفتو گفت خدارو شکر همه چیزت عالیه عشق من.... وزن :5.750 دورسر:41.50 قد:62 دوستت داریم مامانی من..........   ...
3 مهر 1391

یکشنبه 15 مرداد 1391 (هواس پرتی مامان رادین)

*هواسپرتی مامان رادین* سلام به رادین خوشگله ی مامانی....الاهی قربونت برم که اینقدر زود داری بزرگ میشی عشق من...اینقدر شیرین شدی که هر لحظه از عشق زیاد میخوام بخورمت...بابایی ام همین طور عزیزم..ما عاشقتیم...فقط و فقط هم عاشق تو....خیلی زیاد دوستت داریم رادین مامان.... امروز یه اتفاقی افتاد که هم داشتم از ترس میمردم هم حسابی چشم و گوشمو باز کرد....رفته بودیم خونه مامانی نسیمه...من یه لحظه اشتباه کردم و و تو رو گذاشتم روی تخت..تا سرمو برگردوندم تو از روی تخت افتادی و خیلی ترسیدی...الاهی بمیرم برات...فقط خدا رحم کرد که زیرت پر از لباس بودو و طوریت نشد اما تو یهو غلت زدیو افتادی پایین..من که حسابی ترسیده بودم و تو ام از ترس گریه میکردی...بمیر...
3 مهر 1391

چهارشنبه 11 مرداد1391 (جشن 3 ماهگی رادین)

*جشن 3 ماهگی رادین* پسر مامانی....امروز برات یه جشن کوچولو گرفتم که 3 ماهت شده عزیزم....برای همین هم فامیل های بابایی خونمون بودن...عمه ها و عموهات عزیزم....برای یه کیک هم گرفتمو سه ماهگیتو جشن گرفتیم عزیزم....مبارکت باشه مامانیی....عمه ریحانه برای یه شلوارک اوردو مامانی نسیمه هم یه بلیز و شلوار صورتی (نمیدونم چرا) و عمو حامدتم برات یه ست مسواک خوشگل گرفت عزیزم.... مبارکت باشه مامانی.....    اینم کادوهان عزیزم... اینو عمه ریحانهات اورده....شلوار دو رو.. اینم مامانی نسیمه...اما نمیدونم چرا صورتی..؟؟؟؟؟؟؟؟؟   اینم عمو حامد...   ...
3 مهر 1391

سه شنبه 12 مرداد 1391 ( خونه عمه ریحانه)

                                             * خونه عمه ریحانه* سلام به رادين قشنگ ماماني...الاهي قربونت برم عشقم..اينروز ها اينقدر شيرين شدي که ادم دوست داره حسابي بخورتت...خيلي دوستت دارم ماماني...بي نهايت ..عاشقتم..البته اين هايي که ميگم درباره بابايي هم هستا...بابايي که کشته مردهي يه دونه پسرشه....ما هردومون دوستت داريم رادينم.... امروز براي اولين بار دعوت شدي خونه عمه ريحانه ات عزيزم....اين اولين بارت بود که خونه عمه ات ميرفتي عزيزم...دختر عمه ات ...
3 مهر 1391

دوشنبه 16 مرداد 1391 ( روروئک سواری اقا رادین)

*روروئک سواری اقا رادین* پسر کوچولوي مامان..ديگه داري براي خودت حسابي مردي ميشيا....امروز راي اولين بار تو رو گذاشتم توي روروئک تو کلي با هيجان زياد به اهنگ و رنگ هاي روروئکت نگاه کردي...عشقم...اما هنوز برات زوده که بخواي با پاهات بکشوني و راه بري عزيزم...هنوز يه کم شل هستيو منم مجبورم جلوت بالشت بزارم اما اين طور که من فهميدم عاشق روروئکت هستي عزيزم   خلاصه امروز خيلي به هر دومون خوش گذشت..تازه من اهنگ گذاشتم و دوتايي کلي با هم ديگه رقصيديم البته تو تو بقل من بودي ماماني....تازه اينکه  اينجا بود که فهميدم شما قرتي هم تشريف دارين چون با رقصيدن خيلي حال ميکردي عزيزم ......عاشقتم.....   بخولمت....  ...
3 مهر 1391

سه تفنگ دار....

اینم عکس سه تفنگ دار.... عکس تو با سانیا راستین دختر و پسر خالهات......   راستی عزیزم... اینقدر خسته بودی..که وقتی امدم دیدم اینجا خودت خوابت برده...قربونت برم...پسمل ماهم.... عاشقتم...   ...
3 مهر 1391

سه شنبه 17 مرداد 1391 ( شیرین کاری رادین)

*شیرین کاری رادین* عزيزم..يه کار جالبي که تازه ياد گرفتي اينه که با صدا تف ميکني بعدش خودت ميخندي...اينقدر قشنگ اين کارو ميکني که منو بابات از خنده ميميريم.. به قول بابات خوب شيشکي ميبندي بچه قرتي..... قربون تف کردنت....   ...
3 مهر 1391

چهارشنبه 18 مرداد 1391 ( رادین در کیش)

*رادین در کیش * به طور کاملا اتفاقي و يه هويي منو بابايي تصميم گرفتيم بريم کيش....که خيلي سريع يه بليط براي امروزصبح ساعت11 پروازمون بود با پرواز ماهان به مقصد کيش...و تو عشقم براي اولين بارتوي سن 4 ماهگي سوار هواپيما شدي...البته موقع پرواز تو داشتي شير ميخوردي و خواب بودي و چيزي نفهميدي و وقتي رسيديم کيش تازه بيدار شدي....هوا که فوق العاده گرم و شرجي بود اما از اونجايي که شما اينقدر اقا و بزرگوار بودي با اين همه تفاوت اب و هوايي حتي صدات هم در نيومد يا احساس ناراحتي تو اصلا بروز ندادي....عاشقتم پسر باهوشم.... خلاصه ما تا جمعه توي کيش بوديمو تا جمعه شب ساعت 8 پرواز برگشتمون بود...بماند که شما توي کيش يه چيزي حول و حوش 200 هزار تومان خرج...
3 مهر 1391

شنبه 11 شهریور 1391 (4 ماهگی رادین)

*4ماهگی رادین*   الاهي قربونت برم که امروز 4 ماهت تمام شدو وارد 5 ماهگش شدي عزيزم..ديگه داري براي خودت بزرگ ميشيا....امروز بايد واکسن 4 ماهگيتو ميزدي عزيزم..صبح با بابايي رفتيم خانه بهداشتو تو واکسن و قطره تو خوردي...اينقدر دوستت دارم که حد نداره وقتي امپولو به پات زد تو حتي يه صدا هم در نياوردي فقط يه نگاه معني داري به پرستار کردي که من اون لحظه ميخواستم گازت بگيرم پسر قشنگم...تو حتي يه گريه کوچيکم نکردي...چه قدر تو مردي اخه پسر من.....دوستت دارم عشقم...تا اخر شبم راحت راحت بوديو اصلا هيچ دردو ناراحتي نداشتي...فدات بشم پسر قهرمان من.... وزنت 6.350 بودو قدت ماشالله هزار ماشالله از نمودار معموليت زده بالا و تو سن خودت قد بلند هستيو...
3 مهر 1391